X
تبلیغات
..::حرفها و نوشته هاي عاشقانه::..

 
آهنگ وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوي ما

لينكدوني

پيوندها

كدها


  رسم خوبان   ( حرفهای عاشقانه )


رسم " خوب " ها همين است
حرف آمدنشان شادت می کند
و ماندنشان...
با دلت چنان می کند
که هنوز نرفته...

با تمامی وجود دلتنگشان مي شوی





 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در چهارشنبه 3 آبان1391

  لينک مطلب               


  نگران نباش عشقم   ( حرفهای عاشقانه )


از مقدس‌ترین عبارت های دنیاست!


فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند.


«نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»




 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در سه شنبه 2 آبان1391

  لينک مطلب               


  نگاه   ( حرفهای عاشقانه )


یک نگاه با عشق ….

بهتر از هزار بار گفتن دوستت دارم بدون عشقه

من سکوت می‌کنم

تو خوب به چشمان من نگاه کن نازنینم...

 



 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 25 تیر1391

  لينک مطلب               


  بوسه   ( حرفهای عاشقانه )



لحظه ی قشنگیه :


وقتی که اعصابت خورده


ولی عشقت میاد دستت رو آروم می گیره و فشارش می ده، میبوسه..


و تو اینقدر آروم می شی


که اگه صد سال بقیه می نشستند و باهات حرف می زدن آرامش نمی گرفتی ... !




 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 25 تیر1391

  لينک مطلب               


  آرامش خیال   ( حرفهای عاشقانه )

 

و آن زمان که عاشق می شوی

                                   و می دانی که عشقی هست

                                                        و باور داری کسی که تو را دوست دارد

              و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند..

                                در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست .....

 

 و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست

                                و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی

                                                تنها عشقت و شوق دیدار دوباره اوست که به تو

 

                                     آرامش خیال می دهد....

  

 

 

برچسب‌ها: حرفهای عاشقانه, نوشته های عاشقانه, زمزمه های عاشقانه


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 26 دی1390

  لينک مطلب               


  روز بارانی   ( حرفهای عاشقانه )

روز بارانی
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!

دکترعلی شریعتی


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در چهارشنبه 15 تیر1390

  لينک مطلب               


  همیشه عاشق بمان   ( حرفهای عاشقانه )

 

سکوت کردم

 و این نگاه معصومانه ی تو بود که بر قلبم شلاق می زد

سکوت کردم

خندیدی و باز نگاهم کردی

سکوت کردم

و این چشم های بی همتای تو بود که من را فریفته خود کرد

و این تپش های قلب من بود که با تمامی وجود سکوتم را شکست

عاشقانه فریاد زد:بمان...!

بمان!

همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان

 

 همیشه عاشق بمان...همیشه مجنون بمان

 


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در سه شنبه 20 اردیبهشت1390

  لينک مطلب               


  عاشقانه دوستت دارم همسرم   ( حرفهای عاشقانه )

 

 

با پاکی اشکهایم.... با گرمی دستانم...

 

با زمزمه ی دلتنگی هایم... با صداقت کلامم... 

 

می گویم:عاشقانه دوستت دارم همسرم

 

عاشقانه دوستت دارم همسرم

 


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 19 فروردین1390

  لينک مطلب               


  عاشقانه دوستت دارم   ( حرفهای عاشقانه )

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

 

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر روی شونه هایت بگذارم

از عشق تو.....از داشتن تو...

اشک شوق ریزم

 

منتظر لحظه یی مقدس که تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

 

آری , عاشقانه دوستت دارم همسرم

 

 عاشقانه دوستت دارم همسرم

 


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 8 آبان1389

  لينک مطلب               


  به یاد گذشته هایمان   ( حرفهای عاشقانه )

 

می ترسم برف تمام شود ومن و تو آغاز نشویم.می ترسم بهار بدون پروانه و پرستو بیاید.می ترسم مشق هایم نیمه تمام بماند و یادم برود کتابهایم را از زیر باران بردارم.می ترسم نخستین شکوفه ها غافلگیرم کنند و نسیم زیبایی که از شمال می وزد مرا از تو غافل کند.

نمی خواهم بی تو عطر کوچه ها را ببویم،نمی خواهم بی تو هوا را به ریه ها بفرستم،نمی خواهم بی تو شاعر باشم.

اگر به من اجازه داده شود که یک بار دیگر هر طور که دلم میخواهد به دنیا بیایم،گنجشکی خواهم شد تا هر صبح همراه تازه ترین نورها به اتاقت سرک بکشم.

ای آن که برای بیداری از بانگ خروسان بی نیازی،چشمهایت را همیشه باز بگذار تا ماه برای روشن شدن،منت خورشید را نکشد و عاشقان هر وقت که دلشان می خواهد برای تو نامه بنویسند.

می ترسم برف تمام شود و هیچ اتفاقی نیفتد و هیچ کس قلب مرا برای تو معنا نکند و نقاشان قد کشیدن سروها،عبور قایق ها و صیقل خوردن صدای بلبلان را نبینند.

می ترسم برف تمام شود و حرف من نیمه تمام بماند و کلمه هایم یخ بزنند و هرگز نتوانم بگویم:

                                                   " تو را دوست دارم"

 


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 22 مهر1389

  لينک مطلب               


  شوبونی 4 ساله شد   ( حرفهای عاشقانه )

...و شوبونی ۴ سال را با عشق پشت سر گذاشت.

 

<< تولدت مبارک >>

 

      

        

     


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 4 مرداد1389

  لينک مطلب               


  ...   ( نکته های زندگی )

 

مشکلات خود را با مداد بنویس        

                                                   و پاک کن را

                                                             در اختیار خدا بگذار...  


 :: نوع مطلب : نکته های زندگی

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 3 مرداد1389

  لينک مطلب               


  یک داستان واقعی و خواندنی   ( داستانهای ملل )

 

 

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور. قبلاً دردی‌موآن  در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلم موسیقی بودم. مدت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

اما، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. اما او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." اما امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد اما هرگز داخل نمی‌آمد.

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البته خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم. بسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، "تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کل برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه آمد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتد خود او را تشویق کردند.

سخت متأثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟"

صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم. و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.

‎رابی در آوریل 1995دربمب  گذاری ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.

 

 

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 25 تیر1389

  لينک مطلب               


  با تو   ( حرفهای عاشقانه )

  وقتي از اجتماع دردها مي گريزم به تو پناه مي آورم ،

 

                                         با تو مي توانم

                                               در آسمان ها راه بروم

                                               مي توانم براي سنگ فرشهاي خيابان قصه هاي شهرزادرا نقل کنم

                                               با تو که هستم سلولهاي وجودم طعم شاديرا مي چشند

 

   و ديگر جايي براي دردواره ها نمي ماند .

         وقتي از هجوم تنهايي و آوار دردها مي گريزم ،

                سر پناهي جز تو و نگاه هميشه عاشقت ندارم و

                      چه زيباست لحظه هاي سبز با تو بودن که در اين

                           سبزه زار شميم دلکش خوشبختي را احساس مي کنم .

 

           


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 11 تیر1389

  لينک مطلب               


  روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم ...   ( حرفهای عاشقانه )

       روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم

         اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

             حرف با برف زدم

                  سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم

                          شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

                                شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

                                      عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست

     تا به امید ورود تو دهان وا کردم

           در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

                  با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

                      با سرانگشت کشیدم به دلش

                          عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

                               و به عشق تو فرآیند تنفس را

                                   هم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

                                        باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

                                             من دمم را به امید تو مسیحا کردم

      پنجره ، دفترم امروز شد و شیشه غزل

           و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم

                 آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی           

                      جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

                        


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 10 تیر1389

  لينک مطلب               


  راز دل   ( حرفهای عاشقانه )

 

                                      از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش  

        از نسیمی که پیام آور توست

                  از بهاری که مرا رسوا ساخت

                        از خدایی که خودش می داند

عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

 

راز دل


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 21 اسفند1388

  لينک مطلب               


  بیا متفاوت بمانیم   ( نکته های زندگی )

 

در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک

 از انکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند

 و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند

                                                                     " جبران خلیل جبران"

 

 

بیا متفاوت بمانیم

همسفر !

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند، خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم،مطلقا یکی.

مخواه که هرچه تو دوست داری من همان را و به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز.

مخواه که هردو یک آواز را بپسندیم،یک ساز را ،یک کتاب را،یک معلم را،یک رنگ را و یک شیوه ی نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد،سلیقه مان یکی و خیالمان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

زندگی را تفاوت نظر های ما می سازد وپیش می برد نه شباهت هایمان،نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

 اگر زاویه دیدمان متفاوت است بگذار متفاوت بماند.بگذار فرق داشته باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

پس نازنینم بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکتمان،رفتارمان،حرف زدنمان و سلیقه مان کاملا یکی نشود.

و فرصت بدهیم که اختلاف هایمان باقی بماند.

و هرگز اختلاف نظرمان را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم.

عزیز من بیا متفاوت بمانیم !


 :: نوع مطلب : نکته های زندگی

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 15 بهمن1388

  لينک مطلب               


  وقتی عاشق کسی هستی (When You Love Someone)   ( آهنگهای عاشقانه )

 

وقتی عاشق کسی هستی ، براش همه کار می کنی

یک عالمه کار احمقانه انجام میدی ، کارهای احمقانه ای که نمیتونی دلیلی براشون بیاری
به ماه شلیک می کنی ، خورشید رو خاموش می کنی
وقتی عاشق کسی هستی

تو حتی حقیقت رو انکار می کنی ، دروغ رو باور
بعضی مواقع میشه که واقعا باورت میشه که میتونی پرواز کنی!

اما همون موقست که شبهای تنهاییت شروع میشن
وقتی عاشق کسی هستی

وقتی عاشق کسی هستی ، میتونی این حسو در اعماقت احساس کنی
و هیچ چیز نمیتونه نظرت رو (نسبت به عشقت) تغییر بده
وقتی کسی رو میخوای ، وقتی به کسی نیاز داری
وقتی عاشق کسی هستی

وقتی عاشق کسی هستی (بخاطرش) حاضری خودتو قربانی کنی
هرچی که تا بحال بدست آوردی رو بخاطرش ببخشی

و حتی بخاطرش 2دل هم نباشی
و بخاطرش همه چیزت رو ریسک می کنی ، هرچی پیش آید خوش آید!
وقتی عاشق کسی هستی

به ماه شلیک می کنی ، خورشید رو خاموش می کنی
وقتی عاشق کسی هستی

 

وقتی عاشق کسی هستی

دانلود آهنگ با حجم 3.3 مگا بایت


 :: نوع مطلب : آهنگهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در چهارشنبه 27 آبان1388

  لينک مطلب               


  ؟؟   ( نکته های زندگی )

  گلهای سرخ به این زیبایی میشکفند

  چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی در آیند

  و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند

  چرا که درباره ی دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است.

  همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند.

  چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید.

  فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن

   که هر کاری هم که بکنی نمیتوانی  چیز دیگر باشی.

 همه ی تلاشها بیهوده است . تو باید فقط خودت باشی

 

 


 :: نوع مطلب : نکته های زندگی

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 27 مهر1388

  لينک مطلب               


  تو هستی یامنم؟   ( حرفهای عاشقانه )

عاشق سرمست و بی پروا منم     

                                          بی خبر از خویش و ازدنیامنم

در دل دشت جنون اواره ام         

                                       گردبادسرکش صحرا منم

رنگ اسایش ندیدم در جهان 

                                      موج بی ارام این دریامنم

ازغم بی هم زبانی سوختم 

                                     شمع بی پروانه تنها منم

در نگاه سرکشم پنهان تویی    

                                      در دوچشم دلکشت پیدامنم

گرچه همچون شمع یکشب زنده ام  

                                                 فارغ از اندیشه فردا منم

بس که با جان و دلم امیختی   

                                      کس نداند این تو هستی یامنم


 :: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 27 مهر1388

  لينک مطلب               




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد .

All Rights Reserved 2006-2010 © by shubuni

Template Design by www.Shubuni.Blogfa.Com

All Rights Reserved 2006-2010 © by shubuni.blogfa.com .:.
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | RSD
Template Design by www.Shubuni.Blogfa.Com