تبليغاتX
..::حرفها و نوشته های عاشقانه::..

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوي ما

لينكدوني

پيوندها

كدها


  عشق   ( داستانهای ملل )

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خودش به خونه ببره

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك

چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و

منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا

خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم

شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی

اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار

دانش آموزان مدرسه

 

  

ادامه ی مطلب ...


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 31 مرداد1388

  لینک مطلب               


  پشیمانی   ( داستانهای ملل )

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود, پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين  
مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش,اون جایی که پاکت شیرینی اش بود ,یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود 
..
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت...آقاهه هم یه دونه ورداشت ...خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 15 خرداد1388

  لینک مطلب               


  اعتقاد   ( داستانهای ملل )

 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده‪ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند و وجود معبودی مهربان می شنید مسخره می کرد.

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت.

چراغهای استخر خاموش ولی شب مهتابی بود و همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

 

ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

 

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

 

 

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 23 آذر1387

  لینک مطلب               


  تا غروب ستاره ها کنارم بمان   ( داستانهای ملل )

 

آسمان را که می نگرم عطر خیالت مجالم نمی دهد

دوباره از نو بازمی گردم به سر سطر

 آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است

 

آنجا که نام من آغاز میشود...

آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس می کشم

 

فانوس ستاره ها را خاموش می کنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان می کنم

تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد

چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست می بندم

تصنیف عشق را برایت زمزمه می کنم

 

تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که

 

عاشقانه دوستت دارم

 

دلیل عاشقی

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 8 آذر1387

  لینک مطلب               


  نسیم، نفس خداست   ( داستانهای ملل )

          بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه ی نازکش سنگینی

 می کرد. نفس نفس می زد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید

 

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه

می دانست که نسیم،نَفَس خداست

 

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی"

 

خدا گفت: " همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای"

 

  مورچه گفت: " این منم که گم می شوم. بس که کوچکم

  بس که ناچیز، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نی فهمد "

 

خدا گفت: " اما نقطه سرآغاز هر خطی است "

 

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.

من به هیچ چشمی نخواهم آمد "

 

خدا گفت: " چشمی که سزاوار دیدن است همیشه می بیند. چشمهای من همیشه بیناست"

 

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت

 

 پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست "

 

خدا گفت: "اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه  رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند. تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار

 این  کارخانه ناتمام است "

 

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس

اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک،

 

 مورچه ای با خدا گرم گفتگو است


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 13 آبان1387

  لینک مطلب               


  اشک عاشق   ( داستانهای ملل )

قطره ، دلش دريا مي خواست. خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا مي گفت:" از قطره تا دريا راهي است طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست."

 قطره عبور کرد و گذشت.

                        قطره پشت سر گذاشت.

                                          قطره ايستاد و منجمد شد.

                                                              قطره روان شد و راه افتاد. 

                                                                                قطره از دست داد و به آسمان رفت.

و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.

 تا روزي که خدا گفت: " امروز روز توست.روز دريا شدن." خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد...طعم دريا شدن را.اما... روزي قطره به خدا گفت: " از دريا بزرگ تر هم هست؟"خدا گفت: "هست." قطره گفت: "پس من آن را مي خواهم.بزرگ ترين را. بي نهايت را." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:" اينجا بي نهايت است." آدم عاشق بود. دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را درون آن بريزد. اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه ي عشقش را درون يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد، خدا گفت:

                           "حالا تو بي نهايتي، زيرا که عکس من در اشک عاشق است!"

 

                   I love you


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 15 مهر1387

  لینک مطلب               


  گداي نابينا   ( داستانهای ملل )

 

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود

روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي‌گذشت،

 نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن‌روز،روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد

که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم‌هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم

 و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولي روي تابلوي او خوانده مي‌شد: امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آنرا ببينم !!!

وقتي کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد.

 خواهيد ديد بهترين‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

 حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد

اين رمز موفقيت است ......... لبخند بزنيد

 

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 5 خرداد1387

  لینک مطلب               


  تاجر و ماهیگیر   ( داستانهای ملل )

 

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری

رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

 

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

 

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا

اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

 

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی

و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت

میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم

لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

 

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت

خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که

می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده

و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی…

 

 

                                  

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 12 بهمن1385

  لینک مطلب               


  سودای عشق   ( داستانهای ملل )

جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود.

 روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری».

 

جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.

دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت.

 

اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمینه ی زیبا را دید :ه چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمینه ی زیبا چیزی نمی خواهم».

 

فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمینه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمینه نمی روم»     

                                                                                            از: فرانسواماری ولتر

 

 

                               سودای عشق

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 3 دی1385

  لینک مطلب               


  زيباترين قلب   ( داستانهای ملل )

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زيادی جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند, براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت: تو حتماً شوخي مي‌كني, قلب خود را با قلب من مقايسه كن, قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام, اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند, چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

                                        زيباترين قلب


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 19 آبان1385

  لینک مطلب               


  گفتگو یی با خدا   ( داستانهای ملل )

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

 گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

 گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ............

 

                                 مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 28 مهر1385

  لینک مطلب               


  قورباغه ها   ( داستانهای ملل )

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا:
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد:

"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
و مشخص شد که...
                             ==>{  برنده ی مسابقه کر بوده!!! }<==
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
پس:
همیشه....
مثبت فکر کنید!
و بالاتر از اون
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!
و هیشه باور داشته باشید:
من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
به اون ها کمی امید بدید!! آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
 
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.


 

                           قورباغه ها

ادامه ی مطلب ...


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 26 شهریور1385

  لینک مطلب               


  پیرمرد و مزرعه   ( داستانهای ملل )

 

 **  ا گر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید **.
 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می     توانید آن را انجام بدهید .مانع ذهن است  نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

                            mazrae


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 4 شهریور1385

  لینک مطلب               


  هویج، تخم مرغ یا قهوه؟   ( داستانهای ملل )

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.از مبارزه خسته بود,نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید, مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد وآن ها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار دادو بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه ای منتظر ماند. دختر هم تعجب کردو بی صبرانه منتظر بود.

تقریبا بعد از 20 دقیقه پدر اجاق گاز را خاموش کرد.هویج ها و تخم مرغ ها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.

سپس رو به دختر کرد و پرسید:عزیزم چه می بینی؟                       

دختر هم در پاسخ گفت:هویج, تخم مرغ و قهوه.
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.هویج ها نرم و لطیف بودندو تخم مرغ ها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودندودر آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

دختر دلیل اینکار را سوال کردو پاسخ شنید:دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند.هویج های سخت و محکم ,ضعیف و نرم شدند.

پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغ ها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.
سپس پدر از دخترش پرسید:حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی مواجهه می شوی مثل کدامیک رفتار می کنی؟

                                           هویج، تخم مرغ یا قهوه؟


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 4 شهریور1385

  لینک مطلب               


  نوميدي و افسردگي   ( داستانهای ملل )

به روايت افسانه ها يك روز شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت، اين وسايل عبارت بود از خودپرستي, شهوت,نفرت,آز,خشم ,حسادت ,قدرت,طلبي و ديگر شرارت ها .

ولي در ميان ابزار او، يكي بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي رسيد و بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود كه آن را بفروشد.

كسي از او پرسيد:  اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي است.

آن مرد با حيرت گفت: پس چرا اينقدر گران است؟!

شيطان ، با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين موثرترين وسيله من است. هرگاه ساير ابزارم بي اثر مي شوند، فقط با اين وسيله مي توانم در قلب انسان ها رخنه كنم و كارم را به انجام برسانم.اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي و دلسردي و اندوه وادارم، مي توانم با او هر آنچه مي خواهم بكنم.  من اين وسيله را در مورد تمامي انسان ها به كار برده ام به همين دليل اين قدر كهنه است.

                              Sheitan


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 3 شهریور1385

  لینک مطلب               


  داداشی   ( داستانهای ملل )

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم . بهم گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


------------------------------------


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمي خواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .


مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


------------------------------------

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو مي دونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


------------------------------------

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج مي کنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


------------------------------------

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم ، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 12 مرداد1385

  لینک مطلب               


  کوهنورد   ( داستانهای ملل )

داستان درباره کوهنورديست که مي خواست بلندترين قله را فتح کند.

 بالاخره پس از سالها آماده سازي خود، ماجراجويي اش را آغاز کرد. اما از آنجايي که آوازه فتح قله را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره.او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد.

سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريک بود. ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. همچنان در حال بالا رفتن بود. فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.

در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس مي کرد جاذبه زمين او را در خود فرو مي برد.

همچنان در حال سقوط بود..........

و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن اوهجوم مي آوردند..........

ناگهان درست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده، او را به شدت مي کشد.

ميان آسمان و زمين آويزان بود..........

فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند:

خدايا کمکم کن......

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه مي خواهي؟

- خدايا نجاتم بده

- آيا يقين داري که من مي توانم تو را نجات دهم ؟

- بله باور دارم که مي تواني

- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن......

لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد. فرداي آنروز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردي پيدا شده، در حالي که ازطنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودو فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين قرار داشته.!!!!

                                     


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 8 مرداد1385

  لینک مطلب               


  میخهای روی دیوار   ( داستانهای ملل )

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

               

                                            


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 8 مرداد1385

  لینک مطلب               


  دو دوست....   ( داستانهای ملل )

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند.
يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن
هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.

 تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند. ناگهان شخصي كه سيلي
خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش
شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره
اي سنگي اين جمله را حك كرد: «
امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن
جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟»
ديگري لبخندي زد و گفت: «
وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي
صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي
كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد



 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 8 مرداد1385

  لینک مطلب               


  خوابي ديدم ...   ( داستانهای ملل )

I had a dream...

I dreamed i was walking along the beach with God . Across the sky flashes scenes from my life. For each scene,i noticed two sets of foot prints in the sand.one belonging to me, and the other to God. When the last scene of my life flashed before me,i looked back at the foot prints in the sand. I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints. I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.This really botherd me so i questioned God about it.

God,you said that once i decided to follow you, you'd walk with me all the way. But i have noticed,that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints. I don't understand why when i needed you most,you would leave me.

God replied,my precious,precious servant, i have you and i would never leave you. During your times of trial and suffering when you see only one set of foot prints, it was when,that i carried you.

***********************************

خوابي ديدم ...

 خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزدم

بر پهناي آسمان صحنه هايي از زندگيم برق ميزد

در هر صحنه , دو جفت پا روي شن ديدم

يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم .

متوجه شدم كه چندين بار درطول مسير زندگيم

فقط يك جفت جاي پا روي شن بوده است

همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين

و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است

اين واقعا برايم ناراحت كننده بود

و درباره اش از خدا سوال كردم :

خدايا , تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم ,

درتمام راه با من خواهي بود .

ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگيم

فقط يك جفت جاي پا وجود داشت .

نميدانم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو نياز داشتم , مرا تنها گذاشتي?

خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم ,من در كنارت هستم

و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمونها و رنجها , فقط يك جفت جاي پا ديدي

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل ميكردم .

 

                  


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 5 مرداد1385

  لینک مطلب               


  كسي كه هزار سال زيسته است   ( داستانهای ملل )

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 5 مرداد1385

  لینک مطلب               


  زمانهای قديم...   ( داستانهای ملل )

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود و

فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

                                                                         

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در پنجشنبه 5 مرداد1385

  لینک مطلب               




کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni

Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni.blogfa.com .:.
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | RSD
Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com