همه مي پرسند:چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابرسپيد،روي اين آبي آرام بلند
که تورا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
نه به اين خلوت خاموش کبوترها...
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
من به هر حال که باشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله هارا تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش...



:: نوع مطلب : حرفهای عاشقانه
:: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در یکشنبه 14 مهر1387