تبليغاتX
..::حرفها و نوشته های عاشقانه::..

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوي ما

لينكدوني

پيوندها

كدها


  نسیم، نفس خداست   ( داستانهای ملل )

          بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه ی نازکش سنگینی

 می کرد. نفس نفس می زد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید

 

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه

می دانست که نسیم،نَفَس خداست

 

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی"

 

خدا گفت: " همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای"

 

  مورچه گفت: " این منم که گم می شوم. بس که کوچکم

  بس که ناچیز، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نی فهمد "

 

خدا گفت: " اما نقطه سرآغاز هر خطی است "

 

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.

من به هیچ چشمی نخواهم آمد "

 

خدا گفت: " چشمی که سزاوار دیدن است همیشه می بیند. چشمهای من همیشه بیناست"

 

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت

 

 پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست "

 

خدا گفت: "اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه  رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند. تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار

 این  کارخانه ناتمام است "

 

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس

اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک،

 

 مورچه ای با خدا گرم گفتگو است


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در دوشنبه 13 آبان1387

  لینک مطلب               




کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni

Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni.blogfa.com .:.
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | RSD
Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com