آسمان را که می نگرم عطر خیالت مجالم نمی دهد
دوباره از نو بازمی گردم به سر سطر
آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است
آنجا که نام من آغاز میشود...
آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس می کشم
فانوس ستاره ها را خاموش می کنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان می کنم
تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد
چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست می بندم
تصنیف عشق را برایت زمزمه می کنم
تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که
عاشقانه دوستت دارم




:: نوع مطلب : داستانهای ملل
:: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در جمعه 8 آذر1387