تبليغاتX
..::حرفها و نوشته های عاشقانه::..

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوي ما

لينكدوني

پيوندها

كدها


  عشق   ( داستانهای ملل )

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو

سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست

دادی

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك

چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور

كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

 


 :: نوع مطلب : داستانهای ملل

 :: نوشته شده توسط بهروز و مژگان در شنبه 31 مرداد1388

  لینک مطلب               




کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni

Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com

All Rights Reserved 2006-2009 © by shubuni.blogfa.com .:.
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | RSD
Template Design by Shubuni.Blogfa@Gmail.Com